محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

813

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

مرا از پادشاهى چيست ؟ گفت : دانم . گفت : از پس من كه باشد ؟ گفت : مردى نام او يزيد . گفت : به زندگانى من يا از پس مرگ من . گفت : ندانم . گفتا : صفتش دانى ؟ گفت : بلى ، غدر كند ، جز اين ندانم . حجّاج با خود انديشه كرد ، گفت جز يزيد بن مهلَّب نيست . از آن جايگاه برداشت ، و از گفتار آن پير بترسيد . پس نامه نوشت به عبد الملك و از ولايت عراق استعفا خواست . عبد الملك جواب كرد ، گفت : من دانم كه تو خواهى كه از راى من بررسى ، از اين گونه سخن باز مگوى و به جاى خويش بنشين . پس حجّاج اندر ايستاد و يزيد و آل مهلَّب را همى نكوهيد بودنشان با عبد الله بن الزبير و يك دلى ايشان با او . بدين حديث به عبد الملك نامه نوشت . عبد الملك جواب كرد كه من اندر ايشان هيچ عيبى نبينم و بدانچه با پسر زبير كردند از بهر طاعت او كردند ، و طاعت ايشان بر پسر زبير گواهى دهد به طاعت ما . حجّاج ديگر باره نامه كرد و او را از غدر آل مهلَّب مىترسانيد و از آن سخن راهب مىانديشيد . و آن يزيد كه او گفته بود كه از پس او باشد ، يزيد بن [ ابى ] كبشه باشد ، و او از پس حجّاج پادشاه شد بر عراقين ، چنان كه بعد از اين گفته آيد . پس عبد الملك نامه كرد و گفت : بسيار گفتى از يزيد و آل مهلَّب ، يكى را نامزد كن كه ولايت خراسان را شايد . حجّاج قتيبة بن مسلم الباهلى را نامزد كرد ، و عبد الملك او را بپسنديد . و خبر به يزيد شد كه حجّاج خراسان كه را داد . او گفتا مردى از بنى ثقيف از قبيلهء خويش . يزيد گفت چنين نكند و ليكن اگر بود جز [ از ] قتيبه نباشد . حجّاج همى خواست كه به عزل او نامه نويسد كه مفضّل را خليفت كن و خود به نزديك من آى . و يزيد با حصين بن المنذر [ 299 a ] مشورت كرد . حصين گفت : اينجا باش و بهانه كن بر حجّاج كه بيمارم كه امير المؤمنين با تو سخت نيك است ، و آن جز حجّاج همى نكند . و هر گاه كه تو بنشينى و بشتاب نروى اميد دارم كه نامه نويسد به حجّاج و او را بفرمايد تا ترا بر خراسان بدارد . يزيد گفت : من از اهل بيتىام كه به طاعت داشتن باز گفته اند ، و من كراهيت همى دارم كه عاصى شوم . و ساز رفتن كرد . و نامهء حجّاج آمد به مفضّل كه من خراسان ترا دادم . و